و باز آمده ام تا دوباره باز گو کنم آن حرفهای نگفته را

وچگونه فاصله هااینگونه میتوانند شکستن را
تماشا کنند

و چگونه اینهمه میتوان درگذر زمان با عشق
زندگی کرد

به او بگوییدبا من همراهی کند تا قلبم راهمان گونه که او میخواهد
مانندجواهری به دستانش بسپارم .......آه نمیدانم چگونه این جواهر
کم یاب هم درسینه ی توست و هم درگوشه ای از کلبه ی ویران من
اما گویا درکلبه ی من جواهری از گرم ترین اعماق قلب حضور دارد و
درسینه ی تو سنگی است که حتی تراشیدن آن به شکل قلب هم
دشواراست .........

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند