و چه زود
واي به روزي كه گرد و غبار كهنه اي كه بر لوح دلم نشسته
با طوفاني پاك ،...........و محو شود خاطرات شيرين كودكيمان .....
و چه زود رنگ فراموشي بر ديوار هاي باغ همسايه نشست
و چه زود فراموش شد از خاطركودك آن باغ عاشقانه هاي كودكي......
واي به روزي كه رها شود دستان من از دستان رهگذر اين دل تنها.....
و چه زود فاصله افتاد بين دستان من و رهگذر.....
واي به روزي كه برگهاي روزگار ،ديگر جايي براي نوشتن خاطرات
نداشته باشد ........
و چه زود برگها ي دفتر را پاره كردي تا جايي براي نوشتن نباشد.....
واي به روزي كه صداي شكستن شيشه ي دلم به گوش تنها عابر
كوچه ها ي تنگ اما عاشق قلبم برسد .......
و چه زود شيشه شكست و عابر صداي آن راشنيد........