عشق رابر درو ديوار ،نگارند همه
از دولت آن عشق طلب را بنگارند همه
اماچه بود حاصل اين عشق ،که هيچ
حتي به سر دانه ي ارزن نتوانندنگارند همه

به کدامين گناه........
نميدانم چرا درهاي بسته را پيش چشمانم باز ميبينم و به
هر کسي که ميرسم سفره ي اين دل رسوا را برايش باز
ميکنم و او را پذيرا ي دردهايم مينمايم .
آخر به کدامين گناه ،پيشانيم را با خاک تنهايي سرشته اند و
سجاده ام را به سو ي قبله گاه عشاق نهاده اند،وو مهرش را
با نام عشق صيقل داده اند .
به کدامبن گناه ،از روشني دلهاي پاک بيرون رانده شده ام
و بايد حاموشي شمع هاي نيمه جان را نظاره گر باشم .
چرا هر گاه تير آهي از کمان قلبي رها ميشودبه سو ي ،
فروغع چشمانم ميرودو از آنجا به بتکده ي ويران قلبم هجوم
ميبرد.........
آخر به گناه کدامين حرف نگفته اي به تبعيد کشيدندم و مرا
از دشت سينه اش به کوير خشک تنهايي فرستادند.
چرا بايد همراه باران ببارم اما کوير تنهاييم سيراب نشود.....
از او بپرسيدبه کدامين گناه ..........
آيا حرف دل جرم سنگيني است که قصاصش تبعيد به دشت
تنهايي است......؟!؟!؟!
عشق تو نيز با همه سوگند واشتياق
گرمست ،ليک جز هوسي کودکانه نيست
با من بمير ،زان که بجز در هوس مرگ
جاويد،عشق هيچ کسي در زمانه نيست

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو،
همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن
در چشمان تو را داشته باشم

This inner progress iveness of love between
. two human being is a most moruela things
. It can not be found by looking for it or
. by passi onately wishing for it
. It is a sort of divintsiv hugh walpole
عشقي چنين دم افزون و دروني بين دو انسان
حيرت انگيز ترين چيزهاست.
چنين عشقي با جستجو و يا با آرزوي سودايي
بدست نمي آيد بلکه پيش آمدي است،
آسماني..........

The most wonderfull of all things in life
i belive .Is the discovery of another human
being with whom ones relatianship has
a glowing depth, beauty and joy as the years
in crease
باور من بر اين است که شگفت انگيز ترين
چيزها در زندگي،کشف انساني ديگر است
که با او رابطه ي انساني در گذراندن سالها
ژرفايي پر شکوه و زيبايي و سرور ميابد .
نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد،
گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش،
که او يکريزو پي در پي دم گرم خوشش را در گلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدين سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم ...........
« دکتر شريعتي »
دوستت دارم براي هميشه خودت ميدوني

واگر............
..........و اگر يکروز بيخبربازگشت ،به او به او چه بگويم ؟
ــ بگو که من تا دم مرگ همچنان در انتظار او بودم .
..........واگر مرا نشناسد وباز من چيزهاي تازه بپرسد؟
ــ با او حرف بزن مثل خواهر دردو دل کن ،شايددر دل خود
رنج ميبردو سراغ همدمي را ميگيرد.
...........واگر بپرسد که تو کجا هستي ،به او چه جواب بدهم؟
ــ اين حلقه ي طلاي مرا به او بده ،اما هيچ پاسخ مگوي.
.......... و اگر سوال کند چرا تالار خالي و خاموش است؟
ــ چراغ خاموش و در گشوده را به او نشان بده .
ــبگو که من لبخند به لب داشتم . ميترسم اگر چنين نگويي
او اشک در ديده بياورد.
عاشق من ،زندگي پوچ و اميد افسانه است
آشتي کن از گناهم بگذر ،آخر وقت نيست
ميرود از دست ، ايام بهار و سوز عشق
اين من و اين تو ،ميان ما گنه ناکرده کيست

به يار غائب.........
دلدار من ،چه خوب بود اگر ميتوانستم گلي را که در اين سرزمين
دور دست چيده ام ،هم اکنون ارمغان تو کنم .
حيف که تا اين فرسخها را پشت سر بگذارم و به تو باز رسم ،اثري
از گل من نخواهد ماند،زيرا گلها عمر کوتاهي دارند
راستي ........چرا بيش از آن مدت که گل طاقت بياورد از تو دور شدم ؟
چرا از آن اندازه که صداي بلبل به گوش ميرسد،
فراتر رفتم؟
ق سم به........
ق سم به ،هرتپش قلبهاي بي تپش...........
ق سم به، فروغ چشمهاي بي فروغ............
ق سم به،اشکهاي چشمهاي بي اشک...........
ق سم به ،بي درديهاي دلهاي دردمند............
ق سم به ،رنگهاي اين دنياي بي رنگ ............
ک ه من ..........
يه قلب کوچيک دارم که تنها صداش صدا ي قبل بزرگ توإ
يه آرزوي کوچيک دارم که برآورده شدن آرزوهاي بزرگ توإ
يه سقف کوچيک دارم که روش سقف بزرگ محبت تو إ
يه رويا ي کوچيک دارم که توي اون روياهاي بزرگ تو إ
و يه سوال کوچيک دارم که اونم بزرگترين سوال تو إ
؟؟؟!!! دوستم ...............داري !!!؟؟؟
شمع هاي روشن افکار را پروانه بودن کار هر عشاق نيست
عشق را سوزاندنش در پاي گل هم، آنچنان دشوار نيست

توي قلب من نشستي
اومدي منو شکستي
تو نخواستي قلب من رو
با غريبه ها نشستي

اگر دريا ي دل آبيست
تويي فانوس زيبايش
اگر آينه يک دنياست
تويي معناي دنيايش
تو يعني دسته اي گل
را،زآن سوي افق چيدن
تو يعني ،پاکي باران
تو يعني لذت ديدن
تويعني يک شقايق را
به يک پرواز بخشيدن
تو يعني از سحرتاشب
به زيبايي درخشيدن
تو يعني يک کبوتر را
ز تنهايي رها کردن
خداي آسمانها را
به آرامي صدا کردن..