![]()
http://www.bia2.ir/flash/47.htm ![]()
![]()
http://www.bia2.ir/flash/49.htm![]()
![]()
کلیسای وجود.......
در مکتب عشق به سراغ کلیسای وجودم رفتم و به آن قدم نهادم
و در پیشگاه آن به سجده افتادم......
دل را به نام صاحب آن،دیده رابه نام خدای آن،و جان را به نام نفسهایت
قسم دادم.
هنگامی که برای اقرار به سوی جایگاه گام بر میداشتم تنها حرفی که
برای ارائه داشتم،دوست داشتنت بود.در جایگاه چیزی درونم فریاد میکرد
و با پتکی به درهای بسته ی قلبم میکوبیدکه مرابا لب بخوان و با جان دل
گوش کن.
پس تو نیز گوش کن........
ای توئی که با این مکتب آشنایی به پاکی و قداست آن قسم که
دوستت داشته ام و برای همیشه یاد تو آرام بخش این پیکر بی جان
است........

همیشه وقتی نگام میکردی و اسمم رو صدا میکردی،
شمعی رو روشن میکردم.شمع ها عمر کوتاهی
داشتند ،امابرای اینکه تو تلالو چشمات که
سیاهی شب رو به ارمغان میاره،
تنها یه لحظه زندگی کنن و با اون همراه
باشن ،هیچ شکایتی نمیکردن.حالا امروز که برای
خداحافظی اومدی و نگاهم نمیکنی به یاد همیشه شمع
ها بی تو برای روشن کردن شب چشمات،دارن
میسوزن و برای آمدنت اشکاشون رو
پشت سرت میریزن و میمیرند
تقدیم به تو ای بهترین
( آرتور جان )
طرح ایام..........
پشت یک پنجره تنها من و یادگاری از تو
خسته از دربه دریها دنبال یه طرحی از تو
خطها ی بی حس و بی رنگ مونده روی قاب عشقی
اما در گوشه ی این سنگ مونده طرح گنگ چشمی
در نگاه نافذ قاب میزند طرحی جوانه
طرح یک صورتک ناب در دلش دارد نشانه
یک نشان از خستگیها با دو خط یاد ایام
خسته از دلبستگیها یک سکوت تلخ و ناکام