و باز آمده ام تا دوباره باز گو کنم آن حرفهای نگفته را

وچگونه فاصله هااینگونه میتوانند شکستن را
تماشا کنند

و چگونه اینهمه میتوان درگذر زمان با عشق
زندگی کرد

به او بگوییدبا من همراهی کند تا قلبم راهمان گونه که او میخواهد
مانندجواهری به دستانش بسپارم .......آه نمیدانم چگونه این جواهر
کم یاب هم درسینه ی توست و هم درگوشه ای از کلبه ی ویران من
اما گویا درکلبه ی من جواهری از گرم ترین اعماق قلب حضور دارد و
درسینه ی تو سنگی است که حتی تراشیدن آن به شکل قلب هم
دشواراست .........

آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک خل نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند
به نام یگانه منجی بستر تنهایی من .......
سلامی به وسعت دلتنگی من برای او که آرزوست......
من با کوله باری از خاطرات دیرین بازگشتم تا دوباره امید را به........
دلهای عاشقان بازگردانم .......
ای دوستان سلام مرا پذیرا باشید که من .......
دوستتان دارم
به دیدن من بیایید ..........
در تنهایی خود غوطه ورم و کسی مرا در نمی یابد.......
به چه کسی باید پناه ببرم که این گونه مرا به خود وا نگذارد.......
باید با چه کسی پیمان ببندم که شهر قلب مرا ترک نگوید .......
در منزلگاه من گاه و بی گاه کسی سرک کشید ورفت..........
تو که آمده ای قول بده تنهایم نمیگذاری.......
آیا با من پیمان خواهی بست......
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رودگوشه ای دورو تنها بمیرد


دیشب به ره خواب دلم در خم چشم تو سپرشد
رفتی همه عمر ازپی چشمان تودرخواب به سرشد
ناز نگهت به هر که دادم بزند نقش به مژگان
از عشق، در وصف تو نقشی نزده وقت سفر شد


قلب منو دار زدن و میخوان ازش دست بکشم
نمیدونن اون نباشه دیگه نفس نمیکشم
بهم میگن که عاشقی تنها گناهه عالمه
نمیدونن که عشق اون کوچیکترین جرم منه

یه سوال دارم ازت میخوام خوب فکر کنی و
و بعد به من جواب بدی ........
اون روزی هم که میخواستی بهم بگی دوسم
داری قلبت این همه سنگی بود؟
که حالا داری میگی دوسم نداری؟؟

به جشن تولد من اگه خواستید تشریف بیارید
مهمونی از ساعت ۱۰ صبح تا ۴ بعد از ظهر به صرف همه چی
۱/۵/۸۶ تشریف بیارید خوشحالم میکنید
happy birth dey to me